#باورم_شکست_پارت_568

- حتماً، شما هم سلام برسونید.
قدم بر نداشته سر جایش ایستاد.
- کجا میری مامان؟
- کاری دارم، برمی گردم الان.
- انگار زیاد مایل به شنیدن جواب نیستی.
چرخید و نگاه به ظاهر بی تفاوتش را به نرگس داد . ابروهای بالا رفته و نگاه پرسشگرش راه هر حرفی را می بست.

- من چرا باید دنبال جوابم باشم؟!
- احتمالاً چون جواب رو می دونی.
- حدس می زنم و شما لطف می کنید و حدس من رو به یقین تبدیل می کنید.
لبخند نرگس پررنگ تر روی لبش جا خوش کرد و با شوقی وصف ناشدنی نگاهش کرد.

- خان جون یلدا بود، گفت دوشنبه شب باشه وعده ی دیدارمون.
نفسی از سر آسودگی کشید و روی مبل نشست.

romangram.com | @romangram_com