#باورم_شکست_پارت_567

انگشتانش را در هم پیچید و نگاهش را بالا آورد.

- من دوست ندارم اگر اتفاقی هم افتاد شما خودتون رو مقصر بدونید. این زندگی منه و من باید از پسش بر بیام. تمام تلاشم اینه ِکه بسازم و آباد کنم.
- امیدوارم عاقبت بخیر باشید.
روی سرش بوسه ای کاشت و عطر علی که زیر پینیش پیچید، حسرت نبودنشان آن هم در این روزهای مهم یلدا بیشتر در دلش رسوب شد.


***************
- سلام حاج خانم.
تمام بی تفاوتی اش را در چهره ریخت و تلاش کرد و نگاهش را کنترل کند که دنبال نرگس تا آشپزخانه نرود. همین قدر که نشان داده بود هم بیش از حدش بود. نه آنکه مغرور باشد ،اما از این ارتباطات و علایق نداشت و حالا یکباره به ازدواج فکر کرده بود.
پایش را روی پایش انداخت و به لبخند کش آمده ی امیرآرمان و نگاه متفکر امیر ارسلان توجهی نکرد و نگاهش را به مجله ی مهندسی داد.
بتن آرمه و میلگرد ها روبرویش بودند و ذهنش در به در یلدا . چند روزی بود ندیده بودش، اما به احترامش صبر می کرد. هر چه بیشتر تلاش میکرد از مکالمه ی تلفنی بفهمد ،کمتر می فهمید.
گویی می شنید و نمی شنید. کاش خودش به یلدا زنگ زده بود و می پرسید. با این فکر در جایش تکانی خورد و مجله را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد.


romangram.com | @romangram_com