#باورم_شکست_پارت_565
دستی به موهایش کشید و از جایش بلند شد، به سمت پنجره رفت. پرده را کنار کشید و تکه اش را به دیوار داد
- کسی از فردا خبر داره خان جون؟ به جز یک سری کارهایی که برنامه ریزی کردیم که شاید فرصت انجامشون هم نداشته باشیم، از چیزی خبر نداریم. قصه ی عمه مونس یا قصه ی مامان فهیمه کی می دونست این طوری میشه.
از پنجره فاصله گرفت و به سمتش برگشت. امیدوار بود بهترین تصمیم را گرفته باشد.
- امیدوارم از انتخابم پشیمون نشم.
- مبارکه عزیزم. الهی خوشبخت بشی عزیزم.
در آغوشش کشید و قطره اشکی از چشمش چکید و برای خوشبختی و عاقب بخیری اش و از صمیم قلب آرزو کرد.
- میدونی چقدر دوستت داریم؟ میدونی هر اتفاقی که بیفته ما ازت حمایت می کنیم؟ یلدا تو برای ما نوه نبودی. از روزی که به دنیا اومدی نه تنها دل علی رو پر از خوشی کردی، که چراغ این خونه شدی.
از الان غصه ی رفتن تو روی دلم سنگینی می کنه. یک روز هم دور نبودیم ، من این دوری رو چطوری تاب بیارم.
خان جون نالانش اشک هر دو را در آورد و بیشتر در آغوش هم فرو رفتند.
- ناله و زاری تمام نشد؟ گرسنه ایم مه لقا خانم. سن و سالی ازتون گذشته و باید زودتر شام بخورید.
romangram.com | @romangram_com