#باورم_شکست_پارت_564

ضربه های ریز به کمرش می زد و سعی داشت با سکوت اجازه دهد تا حرفش را بزند.

- یادت باشه فهیم مریضه. آدم مریض هم رفتارش دست خودش نیست.
- من متوجه هستم، اما وقتی بیرونم می کنه کمی اذیت می شم.
فاصله گرفت و دستانش را در دست چروکیده اش گرفت و از غم نشسته در چشمان خیس عزیز کرده اش، دلش فشرده شد.

- شما به خاطر خود دایی ات و بعد هم به خاطر مامان فهیمه داری این کار رو می کنی. پس باید صبور باشی خانم مهندس.
- همه چیز به هم ریخته، این وسط قصه ی خواستگاری کردن دیگه خارج از ظرفیت من بود.
- امیر آراد خان شما، با این کار می خواد بار ذهنی تو رو کم کنه.
- ظاهراً فکر درستی نیست.
لبخندی زد و نفسش را بیرون فرستاد.

- یک مرد دلش می خواد حامی و پشتیبان باشه. زن هر چقدر هم قوی و مستقل باشه ،ذاتاً نیاز داره به وجود یک حامی. نه برای خریدن نون و تخم مرغ، زن ها لطیف هستند و مردها هم این رو می دونند؛ حالا اینکه زیاد عنوان نمی کنند بماند.
این امیر آراد خان هم از این قاعده مستثنی نیست. حس میکنه با وجود ما باز هم تنها هستی. خب البته اشتباه هم نیست. ولی چیزی که پیداست اینه که از سر عشق و مسؤولیت پا پیش گذاشته، نه دلسوزی و ترحم. حالا شما به من بگو، دلت باهاش هست یا نه؟

romangram.com | @romangram_com