#باورم_شکست_پارت_563
- باشه، من نمی دونم تو چرا این همه رویایی هستی؟
- رویایی نسیتم. حالا لطفاً عکس.
صدای فلش دوربین که آمد او هم به اتاق نه متری برگشت. دلش برای یک گل می سوخت و از شاخه جدایش نمی کرد در حالی که او بیرحمانه ...
دستش از دردی که به جان خودش انداخته بود فمشت شد. درد بی درمانی که به جانش افتاده بود از درد بی درمانی که خودش به جان خودش انداخته بود کمتر بود.
چشمهایش را بست ،برای دقیقه ای خواب جان داد و هزاران بار آرزوی مرگ کرد.
- یلدا، امروز نرگس خانم دوباره زنگ زد و اصرار کرد زودتر تکلیف رو معلوم کنیم.
- نمی دونم خان جون، هر طور خودتون صلاح می دونید.
- چی شده؟
قطره اشکی که از چشمش فرو افتاد، پا تند کرد و یلدا را در آغوش گرفت.
- چرا هر دفعه میری خونه ی فهیم و بر میگردی حالت بد میشه؟
- دایی یک جوری شده، من کاری نمی کنم ؛اما انگار من یک چیزهایی رو یادش میارم. این روزها بیشتر عصبانی میشه. مهربون و در آن واحد پرخاش گر. امروز یک چیزهایی رو تعریف می کرد که یک باره حالش بد شد.
romangram.com | @romangram_com