#باورم_شکست_پارت_562
- زیاد نیا اینجا، من حالم خوب نیست و اصلاً حوصله ندارم. فقط دارم روزها رو میشمارم.
- دایی...
- دایی ندارهريال امروز یا فردا رو نمی دونم، اما رفتن نزدیکه.
کیفش را برداشت و در کسری از صدم ثانیه از آشپزخانه بیرون رفت و خودش را به در وروی رساند و از آن جهنم ساخته شده بیرون زد.
- باید متنفر بشی.
صدای در از جا پراندش و جای خالی یلدا به صورتش سیلی زد. باز هم زیاده روی کرده بود بدون آنکه بخواهد.
فنجان دست نخورده را درسینک ظرفشویی گذاشت و تن دردمندش را به چند مسکن مهمان کرد و پا کشان به سمت اتاق رفت و روی تخت دراز کشید.
قاب عکس دهن کجی می کرد و او که مصرانه قصد آزار خودش را داشت، نگاه نگرفت.
- داداش درست بگیر، میخوام این گل جوری باشه که انگار گذاشتمش پشت گوشم.
- این کارها چیه دختر؟
- خوبه داداش، آخه حیفه از شاخه بچینمش.
romangram.com | @romangram_com