#باورم_شکست_پارت_560
- زدم به صورتش و تمام عمر دلم آتش گرفت از این کار. دیوونه شده بودم و متوجه نبودم. هنوز هم بعد این همه سال که یادم میاد ،دلم میسوزه از مظلومیتش.
هیچی نگفت و گوشه ای نشست . مادرم کنارش نشست و شونه هاش رو ماساژ میداد. لیوان رو روی میز کوبیدم و صدام رو بردم بالا و هر چی شنیده بودم و ریخته بودم تو دلم رو یکباره تعریف کردم.
- شما چکار کردید دایی؟
زهر خندی روی لبش نشست و لیوان آب را از روی میز برداشت و جرعه ای نوشید.
- گریه ی بی صداش بیشتر دلم رو می سوزوند. یادمه با دادی که زدم مادرم عصبانی شد و سرم فریاد زد که چرا این کارها رو می کنم. من از اینکه فهیمه بچه دار نمیشه و از اینکه شک کردم به علی که چرا اعتراضی نداره به این موضوع گفتم. با هر کلمه ای که می گفتم چشمهای فهیمه گرد و گردتر می شد. اونقدر حرف زدم که خودم از نفس افتادم. اون روزها حال روحی خوبی نداشتم و رفتن پیش روانشناس هم ممد نبود. انگار اختیار حرف و حرکاتم دست خودم نبود. یک وقتی به خودم اومدم که دیدم فهیمه از خونه زده بیرون و مادرم با چشم اشکی به گوشه ای خیره شده.
طاقت نیاوردم ،از جا بلند شدم و به سمتش رفتم؛ ولی در کمال ناباوری دیدم توجهی به من نکرد و از جا بلند شد و به سمت اتاق رفت.
تنم خسته و ذهنم آشفته تر از اون بود که برم دنبالش و دلجویی کنم، که اگر جونی داشتم اول باید می رفتم سراغ فهیمه.
شب مثل جهنم گذشت و تا خود صبح جون دادم. اگر لحظه ای هم خواب می رفتم با کابوس از جا می پریدم و هیچ صلواتی هم آرومم نمی کرد.
- کافیه دایی، دارید اذیت می کنید خودتون رو.
- تمام این چند سال در عذاب گذشت .
- حالا که همه چیز تموم شده. شما فعلاً باید به فکر درمان باشید ،نه مرور خاطرات.
خونسرد بودن آدمها تا وقتی خواهد بود که پای منافع و حقوقشان وسط نباشد. لبخندی تلخ روی لبش نشست از خونسردی از دست رفته ی یلدا در همین روزها که خیلی هم دیر نبود.
romangram.com | @romangram_com