#باورم_شکست_پارت_559

پتو را تا گردنش بالا کشید و دستهایش را در هم گره زد.

- اون روز دنیا دور سرم چرخید. می دونستم علی چقدر بچه دوست داره، علی الخصوص دختر. آرزو داشت دختر دار بشه و اسمش رو بذاره یلدا.
نگاهش را تا یلدای متفکر بالا آورد. چند وقتی به این منوال گذشت تا یک روز تصمیم گرفتم با علی حرف بزنم.
- چه حرفی؟ دایی اصلاً چرا دارید این ها رو تعریف می کنید؟ شما هیچوقت اهل حرف زدن نبودید، حالا این دفعه خودتون پیش قدم شدید ؛اون هم بدون هیچ حرف و اعتراضی؟
- کم کم متوجه میشی.
- من رو نگران می کنید.
- نگران نباش . بعضی حرف ها بهتره با آدم به گور بره، اما آدم داریم تا آدم.
توجهی به نگاه ترسیده یلدا نکرد و ...
- روزها می گذشت و هر بار می خواستم سر حرف رو باز کنم نمی شد. گاهی وقت ها شک می کردم که چرا علی اعتراضی نمی کنه و ایراد نمی گیره؟ شده بود برام سؤال.
نه می تونستم بپرسم ،نه می تونستم بیخیال از کنارش بگذرم. گاهی افکار مسموم مغزت رو به زوال میبرن و امان از پر و بال دادن.
یک روزکه از بیرون اومدم ،صدای گریه ی فهیمه چنگ انداخت به سینه ام. نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم بهش و یک سیلی محکم به صورت عین برگ گلش زدم.
وای خفیف یلدا و دستی که جلوی دهانش گرفت از عالم خیال بیرون کشاندش.


romangram.com | @romangram_com