#باورم_شکست_پارت_558
- هنوز اتفاقی نیفتاده دایی.
باورش نمی شد این همه بزرگ شده باشد که خواستگار داشته باشد. فنجان نسکافه را روی میز گذاشت و صندلی را عقب کشید و روبرویش نشست.
- خب، از این داماد آینده چی میدونی؟
- خب، می دونید من واقعاً چیز زیادی نمی دونم ،ولی پدر جون ...
- گفت بهم. یلدا، من واقعا حالم خوب نیست وگرنه خودم شخصاً تحقیق می کردم، اما به حرف پدرجونت اکتفا می کنم.
دستش را دور فنجان حلقه کرد و سرش را پایین انداخت.
- یک چیزهایی تو زندگی آدم هست که هر چقدر فرار کنی زودتر بهت میرسه. یک وقتایی ناخواسته اتفاقاتی توی زندگیت میفته که خودت هم خبر دار نمی شی. روزی متوجه میشی که کار از کار گذشته.
گویی با خودش حرف می زد و در این عالم نبود.
- میدونی از روزی که اخم ناخواسته ،روی چهره ی علی نشست حدس زدم از فهیمه خوشش میاد؛ اما نه اون چیزی گفت و نه من به روی خودم آوردم.
پر از شر و شور جوونی بودم ،اما حرمت رفیق سرم می شد. علی رفیق بود و یار. شبی که مادرم گفت حاج خانم خواستگاری کرده ،احسنتی به نگاه تیزبینم گفتم.
فهیمه ی ساده و مهربون من هم انگار چند وقتی بود دل داده بود . خوشحال بودم براشون. هر دو عزیز بودن. ادای این برادرهای جو گرفته رو در نیاوردم و به احساسشون احترام گذاشتم. شبی که فهیمه عروس خونه ی علی شد ،چشمم اشک بود و لبم خنده.
آرزوی خوشبختی داشتم براشون. روزهاشون می گذشت و به خوشی هم می گذشت. چند ماهی از ازدواجشون گذشته بود که یک روز تصادفی حرف زدن مادرم و فهیمه رو شنیدم که از باردار نشدن فهیمه می پرسید. کمی این پا و اون پا کردم و تا اونجایی شنیدم که فهیمه گفت رفته دکتر و متوجه شده مشکل از خودشه.
romangram.com | @romangram_com