#باورم_شکست_پارت_552
- عمه مونس چند روز پیش از قصه ی ناگفته زندگی اش گفت . برات تعریف می کنم. من فکر می کنم یک روزی می تونم خیلی برات حرف بزنم و تو قول بدی که به حرفام گوش کنی.
کمی خودش را بالا کشید و دستش را زیر سرش گذاشت.
- گوش میدم عزیزم. چرا نباید گوش کنم؟
- امیرآراد...
- جان امیر آراد.
راز این جمله چه بود که هر بار با شنیدنش دلش پر و خالی می شد و سیالاتی عظیم وجودش را فرا می گرفت و در نهایت به عالم واقعیت هدایتش می کرد.
- قول بده، قول بده مثل منصور خان نباشی. عمه یک کلید داده به من، میگم قصه ی این کلید و منصور خان رو... عمه مونس قول گرفته و من هم می خوام از تو قول بگیرم.
- امیرآراد بیداری؟
- هوشیارم عزیزم.
- قول بده تنهام نمی ذاری. من دلم نمی خواد پدر جون دوباره کمر خم کنه. نذار سومی باشم. پدر جون خودش رو عامل ازدواج بی نتیجه و اشتباه عمه مونس میدونه. قول میدی منصور زندگی من نباشی؟
بغض نشسته در صدایش ،دلش را بی قرار کرد و با صدای آرامی صدایش کرد.
romangram.com | @romangram_com