#باورم_شکست_پارت_549
- طی اطلاعات واصله نوبت شما در اولویت قرار گرفته.
لبخندی روی لبش نشست از حرص پنهان در صدای آرزو . این روزها کمتر حرف زده بودند ،اما حرف ها زده بودند و هر کدام از سر سپردگی این دو برادر چیزهایی گفته بودند و کم و بیش در جریان خواستگاری ضمنی نرگس که آرزو، با اعتماد به نفسی بالا، مامان خطابش می کرد، قرار گرفته بود.
- محتشم ها دعوت نیستند . هر چند من خودم به شخصه مخالف این افکار پوسیده هستم ،اما مادر گرامی فرمودند درست نیست. تا جنبه ی رسمی تری پیدا نکرده، بهتره کمی آبرو داری کنم تا مرغ از قفس نپره.
خنده ی بلندش در صدای موسیقی گم شد و سری به تأسف برایش تکان داد و به سمت اتاق تعویض لباس رفت.
- بهار جان خوبی؟
- من خوبم. خبرهایی شنیدم، مبارکه.
- ممنونم عزیزم. فعلاً که خبری نیست.
- ان شاءالله که خیره.
مهربانی ذاتی این دختر ستودنی بود. خبرهایی هم این طرفی شنیده بود که دلش شکوفه داده بود و باید تا رسیدن اردیبهشت روزگارش ،منتظر به ثمر نشستن شکوفه ها ی سفید می ماند و از صمیم قلب آروز کرد تا این شکوفه به بار نشسته، میوه دهد و طعم زندگی اش را عوض کند.
عروس و داماد مم که خوشحالی از وجناتشان پیدا بود و گویی در این عالم نبودند. سرشان گرم هم بود و کاری با کسی نداشتند.
عروسی هم با تمام سادگی های لیلی و عاشقانه های امین و اشک چشم های مادر ها و تکه پرانی های لیلی افکن آرزو گذشت و عروس و داماد راهی کلبه ی خوشبختی اشان شدند.
romangram.com | @romangram_com