#باورم_شکست_پارت_548
مونس گوشه ای نشسته بود و حرف های یک دانه برادرش اشکش را درآورده بود و برای خوشبختی یلدایش از صمیم قلب آرزوی خوشبختی می کرد.
- حالا میمونه که با فهیم صحبت کنیم و با کسب اجازه، کارها رو جلو ببریم.
- امروز که باید بریم عروسی. فردا باهاش صحبت کن.
- یلدا کی بر میگرده؟ ساعت چهار شد. کی می خواد آماده بشه.
- بچه ام مثل ماه میمونه. شما نگران خودت باش.
- قربون دست و پای بلوری...
جمله اش تمام نشده بود که صدای یلدا ،خنده اش را بلند کرد.
- پدر چون من اون موجود آشپزخونه ای نیستم.
دستش را باز کرد و دخترک را به آغوشش دعوت کرد و از تو به یک اشاره، از من به سر دویدن ،مصداق همین لحظه بود.
- حالا هم نمی اومدی؟
- پیش دایی فهیم بودم. مبارک باشه آرزو جان، ان شاءالله نوبت خودت.
romangram.com | @romangram_com