#باورم_شکست_پارت_546
- مامان گفت زنگ زده
- امیر آراد...
- جان دل امیر آراد؟
نفس حبس شد و پلک ها روی هم افتاد و نسیم خنکی از دلش گذشت. آخر زیر بار این عاشقانه ها خم می شد. دلش بیچاره شده بود و این مرد قسم خورده بود .
- یلدا، خوبی؟ با منی هنوز؟
- ب... بله. در مورد تماس هم خان جون گفتن.
- یلدا، من بعد از برگشتن خودم با پدر جون صحبت می کنم.
سکوت کرده بود و این را اصلاً دوست نداشت. باید یک چیز هایی را همین ابتدای کار توضیح می داد.
- یلدا، من برگشتم یک جلسه ی مفصل میذاریم، باید برای شما یک چیزهایی رو توضیح بدم.
- و من قرار نیست شما رو ببینم.
- چی می تونه باعث بشه من نتونم ببینمت.
- خودم . اون روز هم گفتم تا همه چیز رسمی نشه من دیگه شما رو نمی بینم. مگر در دانشگاه.
romangram.com | @romangram_com