#باورم_شکست_پارت_545
- قصه ی من رو یک روز برای بچه هات تعریف کن. این روز یادت بمونه . یادت بمونه من و خان جونت و پدر جونت تا از اسم و رسم امیر مطمئن نشیم ،نمیذاریم اتفاقی بیفته. تو هم یادت باشه قسمتت با هر کسی بود و بچه هات دور زندگیت رو گرفتن ،این قصه رو براشون بگی و یادشون بیاری که همیشه یک حامی هست.
شانه ی دخترک را نرم فشرد و او را با دنیایی از فکر و خیال تنها گذاشت.
*************
- یلدا، من به شما گفتم رسیدی خبر بده.
- ببخشید، یک اتفاقی افتاد که من فراموش کردم.
حوله را روی مو های نم دارش کشید و روی تخت نشست.
- چی شده؟ حالت خوبه؟
- بله، حالا بعداً می گم بهت.
- ماه پیشونی، تا من بر می گردم مراقب خودت باش.
لبخندی روی لبش نشست. در مخیله اش هم نمی گنجید روزی کنار گوشش از ماه پیشانی بودنش که هنوز متوجه نشده بود چگونه به این لقب نائل آمده بود زمزمه کند و یادش برود همان استادی است که روز اول با آن جلال و جبروت حشمتی حراف را هم ساکت کرده بود.
romangram.com | @romangram_com