#باورم_شکست_پارت_543
- عمه، چه اتفاقی برای منصور خان افتاد. چرا هیچ وقت من اسمی ازشون نشنیدم؟
- من قدغن کردم.
- چرا؟
- اون روزها پدرم داشت اموالش رو بین من و محمود تقسیم می کرد و منصور عجیب بی قرار بود.
هی می پرسید چی قراره بهت برسه و ....
یک روز تو همین حرف زدن ها، محمود متوجه شد و منصور هم دست و پاشو جمع کرد.
کم کم کارهای عروسی انجام می شد و استرس من هم بیشتر. چند روزی بود حس می کردم محمود کلافه ست .
یادم نمیره اون روز رو، رفتم تو اتاق که دیدم محمود و پدرم دارند در مورد چیزی حرف میزنند. پدرم به شدت عصبانی بود. تا متوجه من شدند، سکوت کردند و ادامه ندادند.
منم رفتم بیرون تا برم خیاط خونه برای آوردن لباسم. رفتن من همانا و جهنم شدن زندگی ام همانا.
اشکش چکید و دستش را روی زانویش فشرد. مرور خاطرات تلخ، مثل زهر به جانش نیشتر می زد و دلش را خون تر.
- عمه، خوبید؟ این آب رو بخورید.
لیوان آب را گرفت و جرعه ای نوشید.
romangram.com | @romangram_com