#باورم_شکست_پارت_542
- دستت درد نکنه.
- حالا بگید بقیه اش رو.
نگاهش مشتاق و صبرش کم. مدتها بود منتظر شنیدن قصه اش بود.
- وقتی برگشتیم تهران، رفت و آمد های منصور هم به خونه ی ما زیاد تر شد. دوست محمود بود و به بهانه و با بهانه یک پاش خونه ما بود.
اینقدر این رفت و آمد ها ادامه پیدا کرد که حس کردم اگر یک روز نیاد، انگار چیزی گم کردم. محمود هم یک چیزهایی حس کرده بود، ولی نه به روی من می آورد، نه به روی اون .اما انگار زیاد هم خوشایندش نبود. یادمه تازه شونزده سالگی رو تموم کردم که زمزمه ی خواستگاری کردن پسر یکی از بازاری های به نام تو خونه ی ما پیچید.
همون موقع ها بود که یک روز ظهر که داشتم تو همین باغ می چرخیدم، صدای در خونه اومد. چادر روی ایوان رو سرم کشیدم و به سمت در رفتم و در رو باز کردم. با دیدن منصور خشکم زد. چادرم رو جلو کشیدم و کمی در رو روی هم گذاشتم.بدون هیچ حرفی هل خورد داخل و من ترسیده رو کشید کنار دیوار.
- عمه می خواین دیگه نگید؟
- گفت شنیدم خواستگار داری، اما یادت باشه جواب اول و آخرت بهش نه باشه، چون من دوستت دارم و آخر هفته با مادر و پدرم میام خواستگاری. گفت و من ویرون شده رو همونجا گوشه ی دیوار ول کرد و در چشم به هم زدنی از خونه زد بیرون.
هفته گذشت و آخر هفته با قرار قبلی که با محمود و پدرم داشت، همراه پدر و مادرش اومد. محمود چندان راضی نبود ،اما چیز خاصی هم نمی گفت.
اون موقع ها که از این رسم و رسومات حالا نبود تا چشم به هم گذاشتم، نفهمیدم کی عقدش شدم.
راضی بودم از روز و شبم. منصور آدم خوبی بود و مهربون. ولی گاهی وقتا یک چیزایی می شد که یک جورایی شک می کردم.
اون موقع مد نبود دختر عقد کرده و نامزد کرده بمونه. این شد که پدرم گفت زودتر بساط عروسی رو به راه بندازه.
نفسی عمیق کشید و سری به تأسف روزهای از دست رفته تکان داد.
romangram.com | @romangram_com