#باورم_شکست_پارت_541
- عمه چه اتفاقی افتاده؟
نفسش را بیرون داد و چشم از صندوچه گرفت.
- شر و شور جوانی زیادی داشتم و این کار برای یک دختر اون هم در اون زمان خیلی مقبول نبود. مادر خدا بیامرزم زیاد نصیحت می کرد ،اما من انگار نه انگار.
توی یکی از سفرها به ییلاق ،محمود از پدرم اجازه گرفته بود تا دوستش رو که تازه درسش تموم شده بودو از فرنگ برگشته بود رو دعوت کنه .
ما رفتیم و قرار شد محمود و دوستش بعداً بیان. یک روز که مادرم به دختری که کارهای خونه ییلاق رو انجام می داد گفت که ظرف ترشی رو از انبار بیاره ،من پیشدستی کردم و به انباری رفتم. از در که بیرون رفتم سینه به سینه ی کسی شدم ک با بالا اومدن سرم و نگاه نه چندان جالبش ،سریع از جا پریدم و به سمت داخل برگشتم.
چند روزی که اونجا بودیم، من دنبال دل مشغولی های خودم بودم و کاری به کسی نداشتم. تا اینکه یک روز توی باغ داشتم می گشتم که با صدای پایی به عقب برگشتم و دیدم که منصور هم پشت سرم داره میاد.
کمی ترسیدم، اما باز هم به روی خودم نیاوردم و به راهم ادامه دادم. کم کم نزدیک تر شد و شروع به صحبت کرد و از درس خوندش تو فرنگ و اینکه قراره دواخونه بزنه و چه و چه گفت. سر نترسی داشتم، ولی یاد گرفته بودم مراقب خودم باشم. اون روز حرف زیاد زد و تو نگاهش یک چیزهایی حس کردم.
کمی جابجا شد و نگاهی به یلدا انداخت که خیره نگاهش می کرد و گویی اینجا بود و نبود. قصه می خواست و حالا جانانه پای قصه نشسته بود.
- تا شما دو فنجون چای بیاری برامون ،منم کمی نفس تازه کنم.
از خیال بیرون آمد و از جایش بلند شد. آوردن فنجان چای بدترین اتفاق ممکن در این زمان بود.
فنجان ها را به همراه قندان و ظرف توت در سینی گذاشت و به سمت اتاق رفت.
- بفرمایید مونس خانم، این هم چای.
romangram.com | @romangram_com