#باورم_شکست_پارت_540

کلید را به دستش داد و روی صندلی لهستانی گوشه ی اتاق نشست.

کلید در دستش بود و قرار بود راز این صندوچه را بفهمد. ترس و اضطراب گریبانش را گرفته بود و خودش هم دلیلش را نمی دانست.
کلید را در قفل چرخاند و در صندوقچه را باز کرد.
ترمه ی زیبایی را بیرون کشید و باز کرد.

- قرار بود لباس عروسی م باشه، اما نشد.
- عمه...
قطره اشکی از چشم مونس فرو چکید و دل دخترکش را زیر و روکرد.

- اسمش منصور بود و دوست پدر جونت. اولین بار برای ییلاقی که رفته بودیم دیدمش. یعنی پدر جونت دعوتش کرده بود.
نگاه یلدا به سمت صندوقچه رفت و پاکت عکسی را بیرون کشید. عکس ها را بیرون کشید. رد زمان نشسته روی عکس ها، چیزی از ارزششان کم نمی کرد. این ها پر از خاطره بودند. هرچند یادآوریشان تلخی به کام می ریخت.

- تازه شونزده سالم شده بود که دیدمش، که ای کاش نمی دیدم. اون موقع مثل آلان که نبود، دختر و پسر ها شب عروسی همدیگه رو می دیدند ؛اما خدا رحمت کنه پدرم رو، آدم آزاده ای بود. با وجود محمود هم خیالش راحت بود. محمود رو خیلی دوست داشتم، بخاطر اینکه من شر و شور رو مدارا می کرد.

romangram.com | @romangram_com