#باورم_شکست_پارت_539


- هم عمه و هم پدر جون و من مطمئنم دایی فهیم، متوجه ی شرایط هستند و حق انتخاب رو کاملاً به خودت واگذار کردند. پس فکر کن و جواب بده.
- جواب بده عمه جان که انگار این شاخ شمشاد ، به رغم چهره ی آرام و متینش دل کم طاقتی داره.
سرشان به سمت در برگشت ، از این بهتر نمی شد. امروز نصف وزنش از این حرفها و خبر های تازه آب شده بود و خدا خدا می کرد زودتر تمام شود . اگر با اغماض ،پدر جان و سؤالات احتمالی اش را نادیده می گرفت.

- من از اون روز وسط راهروی خونه ی مشهد که دیدم رنگ به رو نداری، یک چیزهایی دستگیرم شد.
- عمه اونطور که شما فکر می کنید نیست.
- البته که نیست. از دختری که من می شناسم غیر از این بود ،عجیب بود؛ اما عمه جان ،عاشق شدن بد نیست قربونت برم. فقط قدر لحظاتت رو بدون عمه.
سرش را به سمت خان جون چرخاند و با نگاه خندانش روبرو شد.

- وقت قصه گفتن رسیده مه لقا؟
- رسیده.
دست یلدا را گرفت و از اتاق بیرون برد.
- این کلید ، کلید این صندوقچه است. من اینجا یک چیزهایی دارم که دلم می خواد تو یکی یکی در بیاری و من بگم این ها چی هست.

romangram.com | @romangram_com