#باورم_شکست_پارت_538
- یلدا، مادر جون، قبلاً خواستگار داشتی ،اما گمان می کنم این دفعه فرق می کنه و این که خودت هم بی میل نیستی.
خان جون کشیده ی همراه با حیای دخترانه اش ،لبخندی روی لبش نشاند و عزیز کرده اش را در بر گرفت.
- خجالت نداره مادر جون. به نظر من هر دو شما برازنده هستید و با هم تناسب دارید. این که امیرآراد جوان خوب و لایقی هست ،شک نکن، اما این باعث نمیشه شما خیال کنی ایشون ارجح تر هستند.
وقار و متانت یک زن می تونه بهترینها رو براش به ارمغان بیاره. این رفتار تو بوده که همچین آدمی تو رو کاندید کرده برای یک عمر زندگی مشترک. پس به ارزش های خودت واقف باش و بدون فکر جواب نده.
خانم محتشم با من صحبت کرد و از سخت گیری های پسرش در انتخاب گفت . از داشته ها ونداشته ها، از اخلاق و رفتارش، از وضعیت شغلی و کارش.
اما یلدا من ، من می ترسم مادر.، تو دست ما امانتی. من هر چقدر برات مادری کرده باشم، کمی از جای فهیمه رو هم نمی تونم برات پر کنم عزیزم. دلم نمی خواد فردای مردن نتونم جوابگوی علی و فهیمه باشم.
پس خوب فکر کن، بدون عجله، اما کار رو به ادا نرسون که از رونق میفتی. متوجه شدی مادر؟
تمام مدت شنونده بود و به صدق کلامش ایمان داشت. نفسش را آرام بیرون فرستاد و ...
- من گفتم که به خاطر شرایط دایی ،الان موقعیت مناسبی نیست. به غیر از اون هم من هنوز درسم تموم نشده.
- درست که موضوع لاینحلی نیست. هم خودش، هم من و عمه مونس کمک می کنیم تا شرایط کم کم فرم بگیری و روی روال بیفتی.
- عمه مونس من رو می کشه.
- عمه می دونه، یعنی اون هم یک حدس هایی زده ،چون با تماس امروز شوک زده نشد.
دستی به موهایش کشید و از جایش بلند شد.
romangram.com | @romangram_com