#باورم_شکست_پارت_537

- بله، مادر امیرآراد.
انگشت اشاره اش را که گزید، لبخندی روی لب خان جون نشست و نگاهش رنگ فهمیدن گرفت. نگفته بود این عزیز کرده .

- از کی تا حالا استاد شده امیرآراد؟
- وای خان جون،منظوری نداشتم. یعنی...
- منتظرم.
- منتظر؟ آخه چیز خاصی برای گفتن وجود نداره.
- شما همون غیرخاص رو بفرمایید.
دستش را آزاد کرد و کمی عقب رفت. دیر یا زود باید تعریف می کرد . همین حالا هم دیر شده بود. زبان باز کرد و صد البته با فاکتورگرفتن از یک سری اتفاقات، ماجرا را تعریف کرد.

- خان جون، می دونم باید زودتر می گفتم؛ ولی خودم هم کمی گیج شدم.
- پس با این اوصاف ،دل شما با این امیر خان هست و من باید به خواستگاریشون از شما، جواب بله بدم؟
پایین موهایش را دور انگشت اشاره اش پیچاند و سرش را پایین انداخت.


romangram.com | @romangram_com