#باورم_شکست_پارت_536

فکر و خیال بیماری دایی فهیم کم بود ،پروژه ی خواستگاری عنقریب برایش بار فکری بیشتری را به دنبال داشت. اصلاً معلوم نبود چه اتفاقانی خواهد افتاد.خان جون کجا بود؟ با چه کسی صحبت می کرد و چه می گفت را نفهمید.
نگاهی به گوشی در حال شارژ انداخت. ذهنش به َآشپزخانه ی خانه ی فهیم و مکالمه مبسوطش با امیرآراد پرواز کرد.
همه چیز به طرز عجیبی جلو رفته بود و آمادگی پذیرش این حجم از اطلاعات را نداشت. ضربه ای که به در خورد از فکر و خیال فاصله اش داد و با دیدن خان جون سر جایش نشست.

- سلام خان جون، دیر کردی.
- ترافیک دیگه.
سری به نشانه ی تفهیم تکان داد و در ذهنش کلمات را بالا و پایین می کرد که چطور میتواند سر حرف را باز کند.

- خان جون، چیزی شده؟ عمه مونس خوبه؟
- آره مادر، نگران نباش. دایی فهیم چطور بود؟
- دلم میگیره با دیدنش.
دستان عزیز کرده اش را گرفت و خیره اش شد. کی این همه بزرگ شده بود که خواستگار در خانه را بزند، آن هم سفت و سخت.

- یلدا، خانم محتشم رو که می شناسی.

romangram.com | @romangram_com