#باورم_شکست_پارت_535
- سلام پدر جون، تو فکرید؟
از افکارش فاصله گرفت و نگاهش را تا نگاه خیره و خندان یلدا بالا آورد.
- خاطره بازی؟
- به خاطره بازی زنده ایم. اما این دفعه خاطره بازی با تو...
دستهایش را محکم به هم کوبید و نقش لبخند از سر این عادت ترک نشده را بر لب محمود خان نشاند.
- دیر اومدی بابا.
- ترافیک و متأسفانه باطری گوشی هم تمام شد و دیگه این که الان کلی توضیح باید بدم. خان جون کجاست؟
- داره با تلفن صحبت می کنه؟
- باشه، من برم لباس عوض کنم میام.
در اتاق را باز کرد و شالش را از سرش برداشت. خاموش شدن بی موقع گوشی و ترافیک بی موقع ،کلافه اش کرده بود.
احتیاج به کمی استراحت داشت. بیشتر از جسمش ذهنش خسته بود. نفسش را بیرون داد و دستی به صورتش کشید. لباسش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید.
romangram.com | @romangram_com