#باورم_شکست_پارت_534
- حقیقتش، می خواستم ازتون کسب تکلیف کنم و مزاحمتون بشیم.
- اختیار دارید. منزل خودتونه؛ اما من واقعاً متوجه نمیشم.
- میخوام یلدا جان رو برای امیرآراد خواستگاری کنم.
صدای نفس راحتی که کشید را از همینجا هم می شد شنید. دستی به پیشانی اش کشید و در برابر نگاه پرسش گر خان جون دستی به علامت صبر تکان داد.
- جناب تابان هستید؟
- بله، حقیقتاً کمی غیر منتظره بود.
- و البته کمی با عجله. من به محض اینکه با امیرآراد صحبت کردم تماس گرفتم خدمت شما.
- سلامت باشیدف اما اجازه بفرمایید من مادر بزرگش رو صدا بزنم تا با ایشون صحبت کنید.
- خواهش می کنم.
گوشی را به دست مه لقا داد ، خودش از روی مبل بلند شد.
خواستگاری؟ آن هم امیرآراد محتشم؟ حس کرده بود این مهندس جوان و متشخص کمی نگاهش رنگ دارد، اما گمان نمی کرد به این زودی اتفاقی بیفتد و موضوعی مطرح گردد. زودتر از هر چیزی که فکر کنی اتفاقات پشت سر هم ردیف می شوند. چهره ی امیرآراد که مقابلش نقش بست ،جز وقار و متنانت چیزی نبود. بالا و پایین که می کرد ایرادی نمی توانست از او بگیرد. برازنده بود و مقبول.
اما ... یلدا را نمی دانست. نظرش چه بود را نمی دانست. آمادگی اش را داشت را هم نمی دانست.
نقش یلدا پیش چشمش نشست . انگار همین دیروز بود که به دنیا آمده بود و دلش را پر نور کرده بود. حالا گذر زمان را حس می کرد و نمی کرد. حالا که حرفی زده شده بود و قراری بر شدن یا نشدن، نبود، التهاب و استرس از آینده پر رنگ تر شده بود.
romangram.com | @romangram_com