#باورم_شکست_پارت_531

- زحمت کشیدی دایی، دیرت نشه.
دلش گرفت از این قیافه ی رنجور. لبخندی روی لبش نقاشی کرد و به "نه" ی کوتاهی اکتفا کرد.
غذا و دارویش را که داد، ظرفها را به آشپزخانه برد و شست. بعد از مرتب کردن آشپزخانه نگاهی به دور تا دور آپارتمان انداخت و کیف را برداشت و به سمت اتاق رفت و منتظر ماند تا تماس تلفنی اش تمام شود.

- پایینی؟ کلید که داری
- ....
- یلدا داره میره، بیا بالا.
گوشی را روی تخت انداخت و نگاهش را تا نگاه یلدا که روی صفحه ی گوشی اش بود و چیزی تایپ می کرد بالا آورد.
دلتنگش می شد . پوزخندی روی لبش نشست، زیاد مطمئن نبود که او هم دلتنگ خواهد شد یا نه

- من برم دایی.
سری به علامت استفهام تکان داد و با نگاه بدرقه اش کرد.
- نه محمود، یک چیزی گفته اما من می گم نه.
- من قبول دارم. این حرفها زنونه ست حاج خانم عنوان می کرد رسمیت داشت، ولی حالا

romangram.com | @romangram_com