#باورم_شکست_پارت_532
- غیبت نمی کنم ولی حاج خانم زیاد هم مایل نبود ،اما روی حرف حاج شوکت هم نمی خواست حرف بیاره.
- حالا که چیزی نشده، گفتند و منم گفتم به یلدا میگم. بعدم که تصادف فهیم پیش اومد و نشد با یلدا صحبت کنم.
- درست میشه. من برم ببینم این بچه کجا موند. دیر کرده.
دستی به زانوی لرزانش گرفت و از جایش بلند شد. شماره گرفت و با خاموشی گوشی یلدا که مواجه شد، نفسش را بیرون داد و گوشی به دست به سمت مبل برگشت.
- جواب نداد؟
- خاموشه.
- میاد . نگران نبا...
صدای گوشی همراهش، کلام را برید و با دیدن شماره ی ناشناس ،ابروهایش کمی به هم نزدیک شد. از این دیر آمدن ها و تماس های ناشناس خاطره ی خوبی نداشت. تماس را وصل کرد و ...
- سلام از بنده ست.... بله خودم هستم.
- محتشم هستم، مادر امیر آراد.
- احوال شما سر کار خانم، خوب هستید؟ جناب محتشم خوب هستند؟
- همگی خوب هستند. خانواده خوب هستند جناب تابان؟
romangram.com | @romangram_com