#باورم_شکست_پارت_530


- چیزی از آخرین دیدار نگذشته استاد؟
- سوغاتی رو بیشتر دوست دارم.
لبخندی زد و تکه ای از موهایش را در دست گرفت و دور انگشتش پیچید.

- دیرتون نشه استاد؟
- یلدا زودتر از خونه بزن بیرون تا بیشتر به شب نخوردی، به من هم خبر بده لطفاً.
- گمان کنم اون موقع شما در آسمان باشید.
- شیرین نشو ماه پیشونی.
خنده اش بالا نرفته ،دستی در گردنش انداخت و همانجا نگهش داشت. خداحافظی کرد و گوشی را روی میزگذاشت.
کاش روزهایش رنگ دیگری می گرفت و کمی از بی رنگی در می آمد. صدایش را که می شنید ،غصه ها کنار می رفتند و حالش بهتر می شد.
از پشت میز بلند شد. مقداری سوپ در کاسه ریخت و برشی از لیمو را کنارش گذاشت و به سمت اتاق رفت. ضعف جسمی فهیم آزار دهنده بود و امیدوار بود این غذا خوردن ها کمی از ضعفش بکاهد.

- دایی .،لطفاً بلند شید این رو بخورید.

romangram.com | @romangram_com