#باورم_شکست_پارت_529
یا ارحم الراحمین. نفسش بند رفت و ناخودآگاه سرش در یقه فرو رفت. تاب این همه هیجان را نداشت و این مرد گویی جعبه ای از شیرینی های رنگارنگ در دست داشت و هر دفعه یکی را با سخاوت تقدیمش می کرد.
- یلدا، پدر جون چرا همراهت نیست؟
لبخندی از سر خوشی از حرفش روی لبش نشست. کوچه ی علی چپ را تازگی ها نامگذاری کرده بودند.
- کمی حالش خوب نبود.
- زنگ می زنم بهشون.
"چاپلوس"ی ریز نثارش کرد.
- شنیدم، به این نمیگن چاپلوسی، این احوال پرسی از بیمار محسوب میشه.
- البته. لطف شما رو میرسونه.
- من باید برم. سعی می کنم زودتر برگردم ،ولی در هر حال شما مراقب خودت هستی، درسته؟
- چشم، شما هم.
- بهتر بود قبل از رفتن می دیدمت.
romangram.com | @romangram_com