#باورم_شکست_پارت_528

در سوپ را برداشت و کمی قارچ خرد شده در آن ریخت و بعد از هم زدنش در ظرف را بست و پشت میز ،درون آشپزخانه نشست.
زندگی بازی دارد. اما گاهی چنان بازی می کند که تنت را کباب می کند. حال و روز فهیم هم همین بود. هیچ وقت رنگ خوشی را در زندگی این مرد ندیده بود. نه زندگی کرد و نه خوشی. حالا هم که به مدد این بیماری روز به روز بیشتر در کام مرگ فرو می رفت.
قطره اشکی از چشمش چکید و دستش دیگر قطرات را گرفت و زنجیره ای پایین آورد. دستش را روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقش به گوشش نرسد و آزارش ندهد.
با دیدن اسمش روی صفحه ی گوشی ،اشکش را پاک کرد و تماس را وصل کرد.

- سلام، فرودگاهی؟
- سلام عزیزم، آره. دیدم خبری ازت نشد بعد از پیام صبح، نگران شدم.
- ببخشید . درگیر کارهای ترخیص دایی شدم، بعدم که آوردمش خونه و کمی کارها رو مرتب کردم.
- شب اونجا میمونی؟
- نه دوست دایی میاد پیشش.
- و شما همون موقع از اونجا میری.
دستمالی زیر چشمش کشید و لبخندی روی لبش از غیرت زیر پوستی این سوغاتی با اتیکت نشست .
- چشم.خیال شما راحت.
- دلم برات تنگ شده یلدا

romangram.com | @romangram_com