#باورم_شکست_پارت_527

لبخندی روی لبش نشست و به سمتش رفت.

- خوشبختی شما دو تا منتهای آرزوی من و باباتونه. من فردا شب زنگ می زنم و کسب تکلیف می کنم.
- فقط با احتیاط.
- فقط باورم نمیشه داری سر و سامان می گیری. البته گمان می کنم هر دوتون در یک راستا حرکت کردید.
طرح لبخندی روی لبش نشست و سری به علامت تأیید تکان داد.

***************
- کارهای ترخیص تمام شد؟
- بله خان جون، الان خونه هستیم. امشب آقای مهدوی گفت میاد پیشش. تا فردا عصر بیام دنبالش و بریم پیش دکتر خودش.
- باشه مادر. مراقب خودت باش.
"چشم" ی گفت و تماس را قطع کرد.

تن نحیفش با آن سر باند پیچی ،منظره ی رقت انگیزی را بوجود آورده بود. این چند روز حسابی به او رسیده بود ،اما دریغ از ذره ای تغییر. به سمت آشپزخانه رفت تا سری به غذایش بزند.

romangram.com | @romangram_com