#باورم_شکست_پارت_525
- کم کم سخت میشه رفت و آمد.
- رفتن و آمد سخت هست ،ولی چاره ای نیست. برای پیشرفت لازمه.
جمله ی دو پهلویش را رد کرد و به روی خودش نیاورد.
- من یک حسی دارم و فکر می کنم حسم اشتباه نیست.
- چه حسی؟ من متوجه نمی شم.
- امیرآراد، امشب چرا در برابر سؤالم دست و پات رو گم کردی؟ انتظار نداشتم. تو هیچ وقت این جوری نبودی.
- مامان، وسط شام از من سن دختر مردم رو میپرسی؟ خب کاملاً طبیعیه .
- سؤالات ذهنی من زیاده. من چیزی نمی پرسم وگرنه که...
کاش یک راست سر اصل ماجرا می رفت و خلاصش می کرد.
- من چطور می تونم با خانواده ی تابان بیشتر ارتباط داشته باشم؟
- ارتباط برای چی؟
- بابات معتقده که من نباید در کار و زندگی شما دخالت کنم، ولی من فکر می کنم این دفعه باید خودم بگم.
romangram.com | @romangram_com