#باورم_شکست_پارت_524

سرش پایین افتاد از این ماه پیشانی گفتنش و زبانش را که میرفت کلامی بگوید ،همانجا قفل کرد.

- من جوابم رو گرفتم.
- امیر...
امیر می گفت و بیچاره می کرد. امیر می گفت و مرد آن سو را تا عرش بالا می برد و دلش را پر از خوشی میکرد.
- فقط قول بده مراقب خودت هستی .
- چشم.شما هم همینطور.
خنده ی ملیحی که در گوشش نشست ،خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد.
- امیر آراد، بیداری؟
- بفرمایید داخل.
از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت. به در نرسیده در باز شد و نرگس وارد شد.

- نخوابیدی؟ مگه نگفتی خسته ای؟
- خوبم. باید کارها رو برای فردا هماهنگ کنم. دو روزی نیستم.

romangram.com | @romangram_com