#باورم_شکست_پارت_522
- یلدا، چند وقتی هست که همدیگه رو می شناسیم. ممکن بقیه بعد از شنیدن بگن زود بود ،اما چندان اهمیتی نداره. من و تو با عقب انداختن این موضوع ،وقت و زمان رو از دست میدیم. بیا و من رو از این برزخ نجات بده.
- امیرآراد...
- جانم؟
این "جانم " گفتن هایش می چرخید و کنج دلش می نشست. جانمی می گفت و فکر عواقبش نبود که چه بر سر دخترک آرام دیروز و محبوب امروزش می آورد.
- یلدا، باور کن برای خودم هم کمی عجیبه. اما واقعاً م به کاری که دارم انجام میدم مطمئنم.
سکوتش خوشایند نبود و این کمی باعث استرسش می شد.
- یلدا جان، حواست با منه؟
- بله، اما این موارد رو نمیشه سرسری و یک باره انجام داد.
- نه من سن کمی دارم که ندونم دارم چیکار میکنم نه با شناختی که از تو و خانواده ات دارم میدونم جواب سرسری و یک باره میدید.
- من واقعاً شوک شدم.
دلش میخواست همین حالا کنارش بود و چشم در چشم اطمینان می داد و این شک و دو دلی را از ذهنش پاک می کرد.
romangram.com | @romangram_com