#باورم_شکست_پارت_521

- شاید تو یا هر کسی که بشنوه بگه چرا با این عجله... اما واقعاً بهتره زودتر تکلیف رو معلوم کنیم.
- تکلیف چی؟ من نمی فهمم.
- می خوام با مامان صحبت کنم تا با پدر جون صحبت کنه.
"نه" بلندش هر دو را شوک زده کرد. می دانست دیگر. تمام آن روز خیالش را راحت نکرده بود. از جایش برخاست و پشت پنجره رفت.

- نه؟ و این یعنی تو مخالفی؟
پنجه در موهایش کشید و کلافه طول و عرض اتاق را طی کرد. نه چه بود؟ برای چه بود؟ تمام رفتارهایش را پای حجب و حیایش گذاشته بود ،نه جواب منفی اش.

- یلدا... متوجه نشدم. من اون روز چی گفتم. داری من رو به نتایج بدی می رسونی.
- الان احساس می کنم عصبانی هستی.
- داریم صحبت می کنیم و من عادت ندارم وسط ماجرا خوشحال یا عصبانی بشم. صبر می کنم و بعد تصمیم می گیرم.
- شرایط من و اتفاقاتی که برای دایی افتاده مانع میشه من بتونم...
- شرایط شما به دیده ی منت، و اما دایی ، میدونم شرایط بیماری و درمانشون پیچیده ست، اما قرار نیست ما کاری انجام بدیم. من فقط می خوام مطمئن بشم. متوجه می شی عزیزم.
- در گذر از شرایط دایی ،ما خیلی با روحیات همدیگه آشنا نیستیم.

romangram.com | @romangram_com