#باورم_شکست_پارت_519

- واقعاً نمی دونی یا اینکه...
- امیرآرمان ، لطفاً.
دستش به نشانه ی تسلیم بالا رفت ،اما همچنان لبخند مرموزی روی لبش جا خشک کرده بود. حالا توپ را به زمینش انداخته بود و احتمالاً شامش را حرام کرده بود.

- دستت درد نکنه مامان.
- نوش جان. چیزی هم که نخوردی.
- کمی خسته هستم. میرم اتاقم. شبتون بخیر.
از جایش بند شد و به سمت پله ها رفت.

سؤال و جواب کردن های نرگس و تکه پرانی های امیر آرمان، کلافه اش کرده بود. یک راست به سمت اتاقش رفت و گوشی و را از جیبش بیرون کشید.
"میتونی صحبت کنی؟"
پیام را ارسال کرد و به سمت پنجره رفت. چشمش به باغ بود و ذهنش به دنبال جواب میگشت. نگاهی به ساعت که ساعت ده را نشان می داد، امیدوارش می کرد که هنوز نخوابیده و دیر یا زود جواب می دهد.

"سلام، بیدارم"

romangram.com | @romangram_com