#باورم_شکست_پارت_518

دیس برنج را جلو کشید و مقداری برنج در بشقابش ریخت.

- امیرآراد؟
- به مامان.
- یلدا چند سالشه؟
دستش از حرکت ایستاد .

- متوجه نمی شم.
- واضح گفتم ، مامان جان.
- من، یعنی...
خنده ی بلند امیرآرمان، لبخندی روی لب نرگس و امیر ارسلان نشاند.

- تا حالا ندیده بودم به لکنت بیفتی امیرآراد؟
- لکنت نیست . من فقط نمی دونم دلیل این سؤالات چیه؟

romangram.com | @romangram_com