#باورم_شکست_پارت_516

- اگر امروز امیرآراد بیاد و بگه برو خواستگاری فلان دختر و یا نه اصلاً دست دختری رو بگیره و بیاره تو این خونه و بگه این خانم چند روزی مهمان ماست، چشم بسته قبول می کنی؟
- البته که نه.
- پس من هم همین کار رو کردم. لازم باشه بیشتر از این هم انجام می دم تا ازشون حمایت کنم.
سرش را روی شانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت.

- امیر ارسلان احساس پیری می کنم. چند روز دیگه با اومدن دو دختر جوان به این خونه و آمدن نوه ،من کاملاً پیر محسوب میشم.
- برای من شما هنوز همون نرگس بیست ساله هستی.
- جدی میگم. امروز که یلدا رو دیدم یاد خودم افتادم.
- تکرار اسم یلدا ممکنه ایجاد حساسیت کنه.
سرش را بالا آورد و با گوشه ی چشم نگاهش کرد.

- متوجه هستم، اما دست خودم نیست؛ هر چند این آرزو خانم هم به اندازه ی خودش خوش سر و زبان و با مزه ست. اهل جنوب هستند و ساکن اینجا. امیر ارسلان به خیالم نمی رسید یک روزی این جوری هر دو عروس احتمالی رو با هم ببینم.
- پسرات زیاد به فکرت هستند. یک تیر و سه نشان بوده.
خنده اش که بالا رفت، دل امیر ارسلان را هم بالا و پایین کرد و بیشتر در خود فشردش.

romangram.com | @romangram_com