#باورم_شکست_پارت_510

ریموت را زد و در ماشین را باز کرد و نشاندش.

- تا این موقع چرا موندی؟
- ....
- یلدا با شما هستم. من آلان یک ساعته این پایین منتظرم. دیگه کم کم می خواستم بهت زنگ بزنم. می دونی تا برسی خونه ساعت چند شده؟
- من رو ببر خونه.
- حتماً ،البته بعد از اینکه توضیح دادی چی شده.
- الان نه، نمی تونم.
- یلدا، این روزها پر از استرس و فشار بوده و خواهد بود. می دونی که حال دایی ات بده. پس لازمه توضیح بدم کمی خودت رو جمع و جور کنی و قوی باشی؟
- من نمی خوام قوی باشم ، من ...
فریاد بالا رفته بود و بی اراده این جمله را تکرار می کرد.

- آروم باش عزیزم. یلدا من رو ببین.
- نمی خوام. چی می خوای از جونم. نمی خوام ببینمت.

romangram.com | @romangram_com