#باورم_شکست_پارت_509

- حالتون خوب نیست. من می مونم.
- نبودنت بهتره. برو دایی، برو.
نگاهش رنگ بهت گرفت و پرده ای از اشک در چشمش نشست.

- الان پرستار رو صدا می زنم.
- لازم نیست. خودت هم برو.
نا باور نگاهش کرد و و در ذهنش دنبال اصرارش برای بیرون کردنش می گشت. نگاه خیره اش را جدا کرد و با خداحافظی از اتاق بیرون زد.
راهرو را طی کرد و خودش را به فضای باز رساند. هوای تازه را به ریه هایش کشید. بغض چنگ انداخته بود بیخ گلویش. رفتنش بهتر بود؟ این سوال را زیر لب تکرار می کرد و بیشتر بغض می کرد.

- یلدا؟ چی شده؟ خوبی؟
- می خوام برم... می خوام برم...
نفسش را کلافه بیرون داد و دستش را گرفت و بلندش کرد.

- قراره هر موقع میای بیمارستان با حال زار روی زمین یا صندلی پیدات کنم؟ داری خودت رو از پا در میاری دختر.

romangram.com | @romangram_com