#باورم_شکست_پارت_508
- چیز مبهمی وجود داره؟
- ترس رو می شناسی؟ کابوس داشتی تا حالا؟
سرش را پایین انداخت و خیالش به دنبال دو یار قدیمی اش رفت. ترس و کابوس.
- گاهی اوقات با یک اشتباه نوزده نمیشی، صفر میشی.
- دایی دارید من رو می ترسونید.
- نترس دایی. زندگی من پر از اتفاقات ریز و درشته و در کمال صراحت باید بگم خودم باعث این اتفاقات بودم. یک روزی، یک جایی، تصمیمی لحظه ای می تونه آباد یا خرابت کنه.
دستش را رها کرد و فشاری به سرش وارد کرد.
- استراحت کنید دایی. بعداً صحبت می کنیم.
- همیشه چیزی وجود داره که نمی ذاره حرف بزنی و من همیشه درگیر این موضوع بودم، حالا اگر موضوع بزدلی رو هم به این جریانتات اضافه کنی که عالی میشه.
ترس خورده نگاهش می کرد. نمی فهمید. هیچ کدام از حرفهایش را نمی فهمید. مستأصل کنار تختش ایستاده بود و به دنبال ارتباط کلماتش می گشت.
- برو یلدا. می خوام تنها باشم.
romangram.com | @romangram_com