#باورم_شکست_پارت_506

- خوشم اومد ازش. جوان برازنده ای بود.
ظرف غذا از روی میز گذاشت و و بطری آب را کنارش گذاشت.

- فردا از بیمارستان مرخص هستید.
- از کجا فهمیدی؟
- من دکترم آخه.
لبخندی روی لب فهیم نشست و قاشقی سوپ را به دهانش گذاشت.

- از پرستار پرسیدم. دکتر گفته چک نهایی انجام بشه و مشکلی نباشه ،فردا مرخص هستین.
- راحت می شم از این بیمارستان و راحت میشی.
- دایی این حرف رو نزنید. من هر کاری انجام بدم بازم جبران محبت شما نیست.
دخترکی که تنگ در آغوشش می گرفت و موهای همچون شبش را بوسه باران می کرد وامروز خانمی شده بود و باعث افتخارش.
یاد فهیمه و علی چنگ انداخت بود و لحظه ای رهایش نمی کرد. تمام روزهایش همین بود، اما این روزها گویی نبودشان زجرآور تر بود. لبخندی تلخ روی لبش نشست، گویی لحظه ی دیدار نزدیک است.


romangram.com | @romangram_com