#باورم_شکست_پارت_505
- شما من رو می شناسید، اما چطور؟
- امیرآرمان زیاد از شما حرف زده. امروز سعادتی شد تا از نزدیک با خانواده ات آشنا بشم.
- لطف دارید شما.
دست نرگس که روی دستش نشست ،آرامشی لحظه ای را به جانش نشاند. نگاهش را بالا آورد و نگاه مهربان فهیمه به آنی در مقابلش نقش بست.
- و شما خانم جوان، اسم شما رو نمی دونم.
- من آرزو هستم ، دوست یلدا.
- به به. آرزو خانم زیبا. خوشحال شدم از دیدنت عزیزم.
- ممنون.
همه مشغول حرف زدن بودند و حواس او پی "امیر آراد" ی که لحظه ای هم نگاهش نکرده بود و گوشه ای ایستاده بود و گاهی لبخندی به حرف های در گوشی امیرآرمان می زد، یا جواب های کوتاه به سؤالات محمود خان میداد.
بعید بود ،هر چند می دانست خشک تر از این حرفهاست ،اما لحظه ای از ذهنش گذشت امیرآراد آپارتمان شخصی اش کجا و امیرآراد بیرون کجا؟
ساعت ملاقات هم با تمام استرس ناشی از آمدن محتشم ها گذشت و نفسی به راحتی کشید.
- این مهندس محتشم همونه که پروژه ی ساخت و ساز مدرسه و درمانگاه دستشه؟
- بله، ایشون هستند.
romangram.com | @romangram_com