#باورم_شکست_پارت_504
تعارفات معمول و احوال پرسی ها در جریان بود. سرش پایین بود و سنگینی نگاه را حس می کرد ،اما جرأت نگاه کردن نداشت. همانطور با حفظ حالت ایستاده بود و به صحبت هایشان گوش می داد.
- شما باید یلدا باشی؟
سرش را بالا آورد و نگاه خندان نرگس را که دید ،کمی از بار استرسش کم شد.
- بله. زحمت کشیدید خانم محتشم.
- عزیزم، دوست داشتم ببینمت
کم استرس داشت، این جمله بدترش کرد. از کجا می شناختش؟ درباره اش صحبت کرده بودند؟
- شما لطف دارید.
- بیا نزدیک تر عزیزم.
نگاهی به آرزو انداخت که بی خیال ایستاده بود و تماشا می کرد. قدمی برداشت و نزدیک تر رفت. قیافه ی جدی امیرآراد که مشغول صحبت با محمود خان بود هم گویای چیزی نبود.
- تقریباً با تصوراتم جور هستی؟
romangram.com | @romangram_com