#باورم_شکست_پارت_503
- چیزی نیست. حالا معلوم میشه.
- متوجه نمی شم.
- خب، در حقیقت شماره ی من طی یک عملیات هوشمندانه توسط جناب سرگرد لو رفته و سر از گوشی ایشون درآورده.
- جناب سرگرد کیه؟ شماره ات چی شده؟
- جناب سرگرد امیرآرمان محتشم. اون روز تو بیمارستان گفت گوشی ام خاموش شده. میشه یک تماس بگیرم؟ من هم در عین سادگی گوشی رو تقدیم کردم.
- این هایی که گفتی چه ربطی با معلوم شدن علت رنگ پریدگی من داره؟
- مرد ها دهن لق هستند؟ یا گزارش دادن کارهاشون از روی خود شیرینیه؟
معما طرح کردن های آرزو کلافه اش کرد. چه می گفت اصلاً. به این حرکات عادت داشت ،اما استرس امروز ....
صدای محکم "سلام" دو برادر سرش را بالا آورد و نگاهش تا دیدن زنی که همراه شان بود امتداد یافت.
فقط یک سوال در سرش تشکیل شد، مادرشان بود؟ زن روبرویش برای مادراین دو مرد بودن زیادی جوان بود.
با ضربه ای که به پهلویش نشست از جایش بلند شد و سلام کرد.
- زحمت کشیدید.
- وظیفه بود جناب تابان. من نمی دونستم متأسفانه... دیروز متوجه شدم فهیم خان بیمارستان هستد.
- اختیار دارید، راضی به زحمت نبودیم.
romangram.com | @romangram_com