#باورم_شکست_پارت_502
- بیمارستان؟
- نگران نباش، میرم سری به پروژه ی بیمارستان بزنم. بعداً توضیح می دم.
- متوجه شدم، موفق باشی.
- ممنون. با من امری نیست؟
- سلامتی. م...مراقب خودت باش.
لبخندی روی لبش نشست و با "خداحافظی" تماس را قطع کرد.
- یلدا مادر،اون صندلی رو بیار بذار این طرف.
از فکر و خیال بیرون آمد و صندلی را کناری گذاشت. دلشوره به جانش افتاده بود و راه آرام کردن خودش را بلد نبود. چه می شد نمی دانست. انگشتان دستش را در می پیچید و نگاهش گاه به گاه به سمت در کشیده می شد. آن قدر استرس رویارویی داشت که وکیل و داستان آمدنش را به دست فراموشی سپرده بود.
با صدای "سلام" سرش را بالا آورد و با دیدن آرزو که همراه پدر و مادرش وارد شدند ،کمی آرام شد. بودنش می توانست اضطرابش را کم کند.
- رنگت چرا پریده؟
دستی به صورتش کشید و نگاهی مردد به آرزو انداخت.کاش فقط رنگش پریده بود. دلهره رویارویی با محتشم ها به جانش چنگ انداخته بود.
romangram.com | @romangram_com