#باورم_شکست_پارت_499

- یلدا، من خیلی عمیق حرف می زنم؟
- یعنی چه؟
- میری تو فکر چرا؟ دارم با کی حرف می زنم من؟
- من برم آرزو، ظهر میبینمت.
گوشی را قطع کرد و به سمت کمد لباس هایش رفت. مانتو دودی رنگ را بیرون کشید. ذهنش پراکنده بود و این شاخه، آن شاخه می پرید. هر چه جمعش می کرد باز هم از دستش در می رفت.
صدای گوشی اش که بلند شد از سر و سامان دادن به افکارش دست کشید و با دیدن اسمش ،لبخندی کم رنگ روی لبش نشست.
می دانست باید هر چه زودتر به خان جون بگوید،اما چه چیز و چطور را دقیقاً نمی دانست. تماس را برقرار کرد.

- سلام، صبح بخیر.
- سلام . صبحت بخیر.خوبی؟
- خوبم ، ممنون.
- دیشب راحت خوابیدی؟
تکه ای از موهایش را به بازی گرفت و دور انگشتش پیچید.


romangram.com | @romangram_com