#باورم_شکست_پارت_498
- وکیلش.
روی صندلی نشست.
- وکیل برای چی؟
- کارهایی دارند و گمان می کنم کمی طولانیه.
- نمیدونید چه؟
- نه. در ضمن مهندس هم زنگ زد امروز میان ملاقات.
مشغول بازی کردن با رومیزی گل آبی شد. این روزها خبر زیاد بود. آخر هفته هم که عروسی بود. نفسش را کلافه بیرون داد و از آشپزخانه بیرون رفت.
- من باید برم خرید. تو میای؟
- نه آرزو،ظهر باید برم بیمارستان.
- چه ربطی داره؟ بعد از بیمارستان بریم. ما امروز می خوایم بیایم ملاقات.
صاف سر جایش نشست. امروز چه خبر بود؟ همه ی شهر جمع شده بودند برای ملاقات؟
romangram.com | @romangram_com