#باورم_شکست_پارت_496
سرش را تکان داد و با فکری مشغول از ماشین پیاده شد.
***********
- یلدا، چرا غذا نمیخوری.
نگاهش را بالا آورد و قاشقش را در بشقاب رها کرد.
- میل ندارم زیاد، کمی هم خسته ام.
- چیزی شده؟
- نه، مثل همیشه.
- با دایی حرف زدی؟ بهتر بود؟
- فرقی نکرده. به نظرم داره بدتر هم میشه.
"تشکر" ی کرد و از پشت میز بلند شد. کمی استراحت و تمدید اعصاب می توانست از التهابات و شوک های امروز نجاتش دهد.
شانه ای به موهایش کشید و در آینه خیره ماند. روزی متفاوت را سپری کرده بود و با اعتراف امیرآراد کلکسیونش تکمیل شد . شک کرده بود ،اما نه آنکه این طور بی محابا بگوید؛ هم خودش را بیچاره کرده بود هم او را.
روی تخت دراز کشید و با فکر فردا و رویایی با محتشم ها به خواب رفت.
romangram.com | @romangram_com