#باورم_شکست_پارت_489

- - یلدا... من...
دیدش تار شده بود و از پشت پرده ی اشک نگاهش می کرد. از جایش برخاست و کیفش را در دست گرفت.
قدم از قدم برنداشته بود که در حجمی گرم فرو رفت. پلک هاش روی هم افتاد و قطره اشکی از چشمش چکید.

- امیرآراد...
- جان ؟
- بذار برم.
- نمیشه یلدا، من دوستت دارم.
دنیا همانجا ایستاد. تن خسته اش تحمل این اعتراف جانانه را نداشت. در این حجم گرم گیر کرده بود و کنار گوشش از دوست داشتنش می گفت.

- آروم بگیر عزیزم، آروم.
- امیر... تو رو خدا...
- - یلدا، لطفاً
نفسش را بیرون فرستاد و این حجم ظریف را بیشتر در خود فشرد. اینجا و در این لحظه هیچ چیز به جز یلدایش مهم نبود.

romangram.com | @romangram_com