#باورم_شکست_پارت_488

- ترس از دست دادن تمام عمر با من بوده.
- زندگی رو سخت کردی. همه ما برای رفتن اومدیم، ولی قرار نیست زندگی رو به خودمون حروم کنیم.
- من چیز زیادی از بابا علی و مامان فهیمه یادم نیست، اما همین خاطرات ،گاهی چنان چنگ میندازه به جونم که دلم رهایی می خواد.
- رها میشی، از این ترس و اضطراب رها میشی.
کلامش محکم بود و پر امید، اما...
- چطور رها میشم؟ من هنوز خواب می بینم مامان فهیمه قراره برام عروسک بیاره.من خسته شدم از بس به خاطر ناراحت نشدن خان جون و بالا نرفتن فشار پدر جون و خم نیفتادن به ابروی عمه مونس لبخند زدم و دردم رو پنهان کردم.
- همه ی عمر برای دیگران زندگی کردی؟
- اونها تنها داشته های من هستن.
- پس منتی نیست.
- امیرآراد من مامان و بابام رو می خوام؛دلم تنگه ؛دلم شونه ی محکم بابا علی رو می خواد.
می گفت و عجز کلامش، بی رحمانه آتش به جانش می انداخت. تا به حال اینطورعاصی ندیده بودش.

- من هستم. برای همیشه.
- تو... تو چکار میخوای بکنی؟

romangram.com | @romangram_com